داستانی به عنوان شانزده سالگی تو این وبلاگ می نوشتم
که دیگه اون ذوق اولیه رو برا نوشتنش ندارم
از همون اولشم چون تحت تاثیر یه خواب زیادی فکرمو مشغول کرده بود
و همش خوشم میومد به اون خوابه تو ذهنم بالو
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
هی یه سطر از یه صفحه اشو زیرش خط می کشن استوری می کنن
با انگشتای لاک زدشون
اه
بابام
فهمیدیم شما خیلی اهل مطالعه ای
با اون انگشتای نشونگر خیلی آشتی با ظرافتهای دخترانه
در حالی که در واقع هیچ کدومش نیستن
جز تظاهر
نه سلیقه دارن نه آشپزی دارن نه ظرافت دخترانه
نه آبرو نه حیا هیچی
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
می گفت سلام خوبی چی کار می کنی ؟
یکی که تو صحبتش باهام احتیاط می کرد
با اینکه خیلی حرفای خوب تو آستینش بود
می ترسید یه وقت با گفتن همون خوبا ازش برنجم
یکی که بعد صحبت باهاش دلم پر می کشید تا که برم پیشش باشم
یکی که قرار باشه تا آخر عمرم همدم و هم صحبتم شه
دلم عجیب صحبت شیرین با یاری که جانی باشه می خواد
من چه گناهی کردم که با سی سال سن از این محرومم
تا کی آخه :(
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
غم خودشون بدترو سختتره
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
تازه هجده سالم شده بود
دعوت شده بودیم عروسی پسر عموی مادرم
هر کسی با توجه به اینکه عروسی می ره کلی به خودش رسیده بود
ولی نمی دونم چرا قشنگ شدن من .....
بقیه حذف شد
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28
اه بعضیا دیگه واقعا حالمو به هم می زنن
اه اه اه
فهمیدیم بابا شما خیلی دانشمندی
می خوام اصلا دیگه با بعضیا در ارتباط نباشم
آدرسمو این بار عوض کنم دیگه بهش نمی گم
برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 1:28